آبروي كلمات را مي برند
نمي دانند
در فرياد ها چيزي شنيده نمي شود
و مردم گوش خود را
به زمزمه ها مي چسبانند
مشت هاي محكم
از رازها خالي ترند
سكوت آن مرد بهتر مي داند
چگونه مي توان
با شب و سايه معاشرت كرد
در جهان چيزي نيست كه بتواند
چون باد
بوي تو را در خود نگاه دارد
هميشه دستي كه براي گرفتن
مشت مي شود
فقير تر مي ماند
نگاه كن
شن ها از لا به لاي انگشتان بسته ات
چه آسان
تسليم باد مي شوند
بازی را من برده ام که ساکتم
و زیبایی
دیگر زنی در ذهنم نیست
بازی را من برده ام
که راه می روم
می خندم
و نمی توانم
دروغگوی خونسردی باشم
همانقدر عجیب است
که آمدن برف در تابستان
نمی شود مرا از تو جدا کرد
همانطور که
پدر بزرگ را از عصای چوبی اش …
یا دختران جوان را از کیف های آرایش
نمی شود مرا از تو دور کرد …
پرنده ها را هر جا ببری
باز روی درخت لانه می کنند …
آنقدر ها هم پیر شده ام
تا خاطراتت را با پیرمردهای پارک مرور کنم
آنقدرها خرافاتی
که آرزو کنم موجود دیگری باشم
می خواهم قبض جریمه سنگینی باشم روی شیشه ی ماشینت
آنقدر سنگین
که نتوانی پرداخت کنی
تا پیشت بمانم …
که در آن
به ناصر الدین شاه هندوانه تعارف کردند
دست هایم دو تندیس بلورین
برای دو نفر
که همزمان در کشور گشایی ها اول شده بودند
پای چپم عصای عجیب و غریب موسی
هنوز نمی توانم خوب به نیل بکوبم
پای دیگرم همان است که لنگ لنگان
تیمور را به اسب مهربانش رساند
و این تن ابر قدرت
سنگ قبر سیاه هیتلر است
می بینی !؟
شکستهایم را همه تجربه کرده اند
پیروزی هایم را
تنها آرزوهایم برای خودم مانده....
هر نامی هم که داشته باشد
مذکر است
یا بهتر بگویم پسرانه
همه جا پیراهنها را بالا میزند دامن ها را سینه بند ها را
لباسهای شسته شده را تکان میدهد
و صفحههای کتاب و روزنامه را
بیهوده و بیخیال ورق میزند
جایی که باد نمیوزد
برگی از درخت نمیافتد
و هیچکس حرکتی نمیکند
مثل تو همین حالا
با دستی در میان موهایت
چنین زیبا و بیثمر...........
میریام فانهی
ادبیات، عشق و تمنا و رابطه ی جنسی را عرصه ای برای آفرینش هنری کرده است. درغیاب ادبیات، اروتیسم وجود نمی داشت. عشق و لذت و سرخوشی بی مایه می شد و از ظرافت و ژرفا و آن گرمی و شوری که حاصل خیالپردازی ادبی است بی بهره می ماند. براستی گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو، پترارک، گونگورا یا بودلر را خوانده اند، در قیاس با آدم های بی سوادی که سریال های بی مایه ی تلویزیونی آنان را بدل به موجود...اتی ابله کرده، قدر لذت را بیشتر می دانند و بیشتر لذت می برند. در دنیای بی سواد و بی بهره از ادبیات، عشق و تمنا چیزی متفاوت با آنچه مایه ی ارضای حیوانات می شود نخواهد بود و هرگز نمی تواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود. - چرا ادبیات-ماریوبارگاس یوسا-عبدالله کوثری
ماه از دور زیباست
آنجلیا جولی از پشت شیشه ی تی وی
و تو وقتی که کنار منی
بازیگر زیبا
فروش فیلم را بالا می برد
و به باران کاری ندارند
وقتی در پیاده رو
زنی زیبا راه می رود
من خوشبختم
وقتي زني هر روز
زیباتر می شود
شوهرش دیرتر می میرد
حرف هایی هستند
که تا پشت دندان می آیند
و به لب نمی رسند
کلمه هایی
که تا نوک خودکار می آیند
اما جوهر می مانند
دوری تو کبریتی را خاموش نمی کند
و دودی که سطرهای این شعر را پوشانده
از آتش همین فاصله است
خسته ام
پیامبر تازه ای می خواهم
که خدای آسانی معرفی کند
و حوریانش را
همین دنیا به من عطا کند
نه دستهايم برگ داده اند
و نه انگشتانم شكوفه كرده اند
بهار دروغ بزرگي ست
وقتي هر سال پيرتر مي شويم.....
