تبليغاتX
شعر درماني
فرشید جوانبخش دوشنبه هفتم فروردین 1391 22:55
آن ها كه با صداي بلند

آبروي كلمات را مي برند

نمي دانند

در فرياد ها چيزي شنيده نمي شود

و مردم گوش خود را

به زمزمه ها مي چسبانند

مشت هاي محكم 

از رازها خالي ترند

سكوت آن مرد بهتر مي داند

چگونه مي توان

با شب و سايه معاشرت كرد

در جهان چيزي نيست كه بتواند

چون باد

بوي تو را در خود نگاه دارد

هميشه دستي كه براي گرفتن

مشت مي شود

فقير تر  مي ماند

نگاه كن 

شن ها از لا به لاي انگشتان بسته ات

چه آسان 

تسليم  باد مي شوند

نوشته شده توسط خیرالله فضلی   | لینک ثابت |

برنده جمعه چهارم آذر 1390 10:53
 

بازی را من برده ام که ساکتم

و زیبایی

دیگر زنی در ذهنم نیست

بازی را من برده ام

که راه می روم

می خندم

و نمی توانم

دروغگوی خونسردی باشم

 

نوشته شده توسط خیرالله فضلی   | لینک ثابت |

یکشنبه هفدهم مهر 1390 13:55
 

ما می سوزیم

و گرنه

 علف های روییده بر انداممان

سیاه نبود

ما می سوزیم

و هر شعری

خاکستری از سوختن است

و هر کلمه ای

جسدی از آرزویی...

 

نوشته شده توسط خیرالله فضلی   | لینک ثابت |

مجتبی دارابی سه شنبه هشتم شهریور 1390 17:24
رفتنت

همانقدر عجیب است

که آمدن برف در تابستان

نمی شود مرا از تو جدا کرد

همانطور که

پدر بزرگ را از عصای چوبی اش …

یا دختران جوان را از کیف های آرایش

نمی شود مرا از تو دور کرد …

پرنده ها را هر جا ببری

باز روی درخت لانه می کنند …

 آنقدر ها هم پیر شده ام

تا خاطراتت را با پیرمردهای پارک مرور کنم

 آنقدرها خرافاتی

که آرزو کنم موجود دیگری باشم

می خواهم قبض جریمه سنگینی باشم روی شیشه ی ماشینت

آنقدر سنگین

 که نتوانی پرداخت کنی

تا پیشت بمانم …

نوشته شده توسط خیرالله فضلی   | لینک ثابت |

جان ماکسول سه شنبه هشتم شهریور 1390 4:9
عشاق، دونده ها، گياهخواران و كساني كه سيگار نمي كشند همه روزي مي ميرند. اين را مي گويم تا بلكه برخي از شما كه ساعت 5 صبح براي دويدن از خواب بيدار مي‌شويد و گياهخوار هم هستيد، گاهي اوقات تا دير وقت شب بيدار بمانيد و چيزي بنوشيد. جان ماكسول
نوشته شده توسط خیرالله فضلی   | لینک ثابت |

شعری از مجید سعدآبادی دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 14:49
سرم سینی گردیست

که در آن

به ناصر الدین شاه هندوانه تعارف کردند

دست هایم دو تندیس بلورین 

 برای دو نفر

که همزمان در کشور گشایی ها اول شده بودند

پای چپم عصای عجیب و غریب موسی

هنوز نمی توانم خوب به نیل بکوبم

پای دیگرم همان است که لنگ لنگان 

 تیمور را به اسب مهربانش رساند

و این تن ابر قدرت

سنگ قبر سیاه هیتلر است

می بینی !؟

شکستهایم را همه تجربه کرده اند

پیروزی هایم را

تنها آرزوهایم برای خودم مانده....

نوشته شده توسط خیرالله فضلی   | لینک ثابت |

اروتیک یکشنبه سی ام مرداد 1390 4:5
باد در همه‌ی زبان‌ها

هر نامی هم که داشته باشد

مذکر است

یا بهتر بگویم پسرانه

همه جا پیراهن‌ها را بالا می‌زند دامن ها را سینه بند ها را

لباس‌های شسته شده را تکان می‌دهد

و صفحه‌های کتاب و روزنامه را

بیهوده و بی‌خیال ورق می‌زند

جایی که باد نمی‌وزد

برگی از درخت نمی‌افتد

و هیچکس حرکتی نمی‌کند

مثل تو همین حالا

با دستی در میان موهایت

چنین زیبا و بی‌ثمر...........

 

میریام فانهی

 

ادبیات، عشق و تمنا و رابطه ی جنسی را عرصه ای برای آفرینش هنری کرده است. درغیاب ادبیات، اروتیسم وجود نمی داشت. عشق و لذت و سرخوشی بی مایه می شد و از ظرافت و ژرفا و آن گرمی و شوری که حاصل خیالپردازی ادبی است بی بهره می ماند. براستی گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو، پترارک، گونگورا یا بودلر را خوانده اند، در قیاس با آدم های بی سوادی که سریال های بی مایه ی تلویزیونی آنان را بدل به موجود...اتی ابله کرده، قدر لذت را بیشتر می دانند و بیشتر لذت می برند. در دنیای بی سواد و بی بهره از ادبیات، عشق و تمنا چیزی متفاوت با آنچه مایه ی ارضای حیوانات می شود نخواهد بود و هرگز نمی تواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود. - چرا ادبیات-ماریوبارگاس یوسا-عبدالله کوثری

نوشته شده توسط خیرالله فضلی   | لینک ثابت |

یکشنبه دوازدهم تیر 1390 9:54
 

 

ماه از دور زیباست

 

آنجلیا جولی از پشت شیشه ی تی وی

 

و تو وقتی که کنار منی

 

بازیگر زیبا

 

فروش فیلم را بالا می برد

 

و به باران کاری ندارند

 

وقتی در پیاده رو

 

 زنی زیبا راه می رود

 

من خوشبختم

 

وقتي زني هر روز

 

زیباتر می شود

 

شوهرش دیرتر می میرد

 

 

نوشته شده توسط خیرالله فضلی   | لینک ثابت |

شنبه بیستم فروردین 1390 12:12
 

حرف هایی هستند

که تا پشت دندان می آیند

و به لب نمی رسند

کلمه هایی

که تا نوک خودکار می آیند

اما جوهر می مانند

دوری تو کبریتی را خاموش نمی کند

و دودی که سطرهای این شعر را پوشانده

از آتش همین فاصله است

خسته ام

پیامبر تازه ای می خواهم

که خدای آسانی معرفی کند

و حوریانش را

همین دنیا به من عطا کند

 

 

نوشته شده توسط خیرالله فضلی   | لینک ثابت |

بهار یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 17:59
 

نه دستهايم برگ داده اند

 

و نه انگشتانم شكوفه كرده اند

 

بهار دروغ بزرگي ست

 

وقتي هر سال پيرتر مي شويم.....

 

 

نوشته شده توسط خیرالله فضلی   | لینک ثابت |